تبليغاتX
کم کم هم زیاد است
داستان های مینیمال
 

آغاز

 
تلفن دوباره زنگ زد. چشم هايش را بست و آهي كشيد.
بخشي از وجودش مي خواست به خيالات هرزه ي او تن در دهد . حلقه ي طلا را در انگشت چرخاند و به ساعت نگاه كرد. باب تا ساعت يازده به خانه نمي آمد. آهسته گوشي را برداشت گفت:" فقط يك بار. تكرار هم نمي شود."
ديويد دو وس
+ به امضاء  محمدی میثم; |