|
داستان های مینیمال
|
طلاق
حرف هايش را كه گفت، نوشت : "انگار خدايي نيست"
نوشتم :"هست"
نقطه چيني با علامت تعجب برايم گذاشت.
نوشتم :"زندگيمان"
برايم آمد : "مهم است؟"
نوشتم : "آري"
آمد: "تمام شد."
نوشتم: " به همان خدايي كه مي گويي"
صورتك خنده را برايم فرستاد.
نوشتم : "دخترمان؟"
چند لحظه چيزي نيامد؛ تكرار كردم : "پس دخترمان."
آمد: "دادگاه"
نوشتم :" گناه دارد خدا قهرش مي آيد"
علامت تعجب برايم گذاشت.
نوشتم : "جان مريم"
آمد: نه ، نه.
نوشتم:" تمام ِتمام؟"
صورتك باي را فرستاد.
نوشتم :"به همين سادگي؟"
آمد :"خدا حافظ شما"
نوشتم :"يعني چه؟"
ديگر چيزي نيامد.
پدر
نگاه ها به سویم می دویدند. مادرم که یادم داد بود، سرم را در خیابان پایین بیاندازم، به جلو هدایتم کرد.
روبرویش ایستادم. از نوک پاهایم تا سرم را برانداز کرد.سرم را پایین آوردم."سلام،من مریم هستم آقا "
اشک درون چشمانش سرازیر شد.