تبليغاتX
کم کم هم زیاد است
داستان های مینیمال

يك نفر مثل او

-ماماني اون عروسكو ميخوام، اوني كه نگاه نمي‌كنه بهم.
- كدومش رو مامان؟
- اوني كه كنار آقاست .
- ببخشيد آقا اون عروسكو ...
- مامان همينو مي‌خوام، مي‌ذارم بالاي تختم كه هميشه ببينمش.   

 

-مامان من چراغ خواب صورتي رو ميخوام. آخه مريم چراغ خوابش صورتيه. اون كه اون گوشه است.
 -آقا ببخشيداون چراغ خواب صورتي رو، اگه مي‌شه.
- مامان چراغ خواب مريم اين‌جاش هم لامپ داره. اما همين خوبه. مامان مي‌ذارم كنار تختم كه وقتي قصه مي‌خونم روشنش كنم .
 

- مادر بيا بريم مانتو بخريم؛ آخه مانتوم قديمي شده .
- مادر من پاهام درد مي‌كنه، خودت برو. اصلا با دوستت برو.
- مادر دوستام اينجا نيستند.
- مادر من نمي‌تونم خودت برو.
- ببخشيد آقا، مانتو مشكي كه اون گوشه‌ست ... مرسي همين رو مي‌برم.

 

- مادرخيلي قشنگ دوختي مثل عروسا شدم، نه مادر؟
- مادر تو ديگه بزرگ شدي. فردا هم برات خواستگار مي‌آد .
- مادر چه‌قدر بگم مي‌خوام درسمو ادامه بدم ...
 در اتاق باز شد سرش را برگرداند، «اميد جون تويي پسرم؟»
- چيه مامان ؟
دست‌هايش لباس عروسيش را نوازش مي‌كرد.
- مامان فكراتو كردي حالا برام مي‌خري؟


+ به امضاء  محمدی میثم; |