|
داستان های مینیمال
|
پارتی
تنها آن دو نفر در سالن نشسته بودند.موهایش را از روی صورتش برداشت.انگشتهایش را درون انگشتهایش کرد.شروع به رقصیدن کردند و دور هم چرخیدند.اولی دستش را رها کرد.
با دو لیوان عرق برگشت٬ ولی دومی را ندید.به سراغ سومی رفت٬مردی خشن که زخمهای رو صورتش جا خوش کرده بود. نشانه های دومی را داد. سومی نگاهش را به چهارمی برد. جوانی خوش تیپ که شراب مینوشید گفت: آمد یک گیلاس شراب از من گرفت.
از دهان اولی پرید: خوب٬کجاست؟
چهارمی گفت: پیش آن آقا.
اولی گفت: کدام؟
چهارمی اشاره ی به سومی کرد.
اولی گفت: آها!
چهارمی گفت: چطور مگر؟
اولی سرش را پایین بالا برد. لبخند از روی لبش پرید. روبروی سومی ایستاد.
سومی خندید: پیداش نکردی٬ مهم نیس یکی دیگه.
اولی میخواست بگویید: بله٬ ولی نگفت.
سومی میخندید٬ و سیگارش را دود میکرد.
اولی با نگاه او را دنبال میکرد٬ و آخرین قطره ی عرقش را روی زمین ریخت٬ و تلو تلو خوران از سالن خارج شد.
درون پارک آن طرف سالن٬ در هوایی بارانی شب٬ چهارمی را میدید٬ که دومی را درد آغوش گرفته است