تبليغاتX
کم کم هم زیاد است
داستان های مینیمال
قاب عکس سیاه روی دیوار
درون خانه می آیم . موهایم را زیر روسری پنهان می کنم . بوی عطر خاصی می آید . برایم تازگی دارد . روژ لب هایم را پاک می کنم . حواسم سر جایش نبوده است . حلقه را در می آورم . درون انگشت قلبی ام می کنم. پسرم زیر چشمی نگاهم می کند . [ کمی عجیب ] به طرف گلدانها می روم و آرام با دستهایم برگهایش را مالش می دهم و برگهای زرد شده را آرام با نوازش می چینم . کمی برگها را روی صورتم می کشم . خنده ام می گیرد ، ساقه ی گل را می گیرم .
چی شد مامان ؟
سرم را برمی گردانم . حواسم سر جایش نیست . آب می دهم . دستی روی سینه هایم می کشم ، و نفسی بیرون می دهم . بلند می شوم . به طرف آشپزخانه می روم . یکی یکی ظرفها را می شویم .
استکان چینی ! نسکافه ! تازگی ها هم نسکافه میخوری؟
حالتش تغییر می کند.دیگر نگاهم نمی کند. بوی عطر زنانه می آید.
نه!. دو استکان چینی .
استکان را بر می دارم . بو را حس می کنم. نگاهش می کنم. [ کمی عجیب] هنوز حرفی نزده ام ، به قاب عکس روی دیوارقسم می خورد، که دو استکان را خودش نوشیده است.
+ به امضاء  محمدی میثم; |