|
داستان های مینیمال
|
همراه باریکه ی آب وارد می شوم. جای پنجه های سگ روی گل ها یخ زده است. صد ای عبور ما شینها از این پایین در گو شم می پیچید و ستو ن فقراتم که دیوارهای کثیف را گرم می کند. رو به رویم روی زمین پوکه های سیگار زیادی است که همه در یک خط تمام شده اند انگار آن شخص این کار را با لذ ت و دقت انجام می داده و روی دیوار نوشته شده است؛ گورستان سیگارهای مرده، حالا بخند!. لبخند می زنم و با پاشنه پایم زمین را می کنم. صدای ترانه ای آشنا می آید از آن سمت و کم کم وارد می شود. نگاهی نیست که در من وحشت بیندازد. به دیوار سیمانی تکیه می دهد. نشانه های حیاتم را قوی تر می کنم تا حسش را پر کند ولی او به بسته سیگار دستش فکر می کند نخ قرمزش را می کشد و با فندک در دار بازی می کند. سرفه می زنم تا صدایم بیشتر از آن فندک قدیمی باشد نه! انگار او مرا نمی بیند یک انکار حرفه ای؛ آهسته نزدیکش می شوم و با کمترین فاصله، کنارش می نشینم. حالا دیگر تکان خوردنش شانه های مرا حرکت می دهد. زیر موهای دستش یک دایره کوچک سوختگی درست شبیه یکی خودم پنهان شده است. سیگاری بر می دارد خوب براندازش می کند و بعد روشنش می کند. بدون هیچ مقاومتی سیگار را از لای انگشتش بر می دارم؛ سرم را می چسبانم به دیوار و یک پک عمیق وآنوقت خارج کردن دود از حفره های بینی ام. او مرا نگاه می کند و لبخند می زند. سیگاری دیگر از داخل بسته بر می دارد؛ کنج لبش می گذارد. به صورتم نزدیک می شود و با پک من، روشنش می کند. او هم مانند من حفره های بینی اش را بیدار می کند. سرم را روی شانه اش می گذارم و با حسی مشترک دودها را به فراموشی می سپاریم. دیگر چیزی از قسمت توتون دارش باقی نمانده، دست مرا می گیرد و در چشمانم خیره می شود؛ ته سیگار را روی دستم می گذارد و آهسته خاموشش می کند من با چشمانم می خندم. او هم قهقهه می زند و مانند کسی که یک فرد طاعونی را دیده باشد؛ شانه های مرا تنها می گذارد و صداها در وجودم کم رنگتر می شود.
شهربانو موسی علی