|
داستان های مینیمال
|
انگار دوباره دیوانه شدم!
نامه را که می نویسم،می گذارم بهترین جا برای دیدنش.
با گامهای بلند می روم. صدای کلاغ می آید.لحظه ی مکث می کنم.
نظری به پایین می اندازم.لبخند رضایتم می بارد.بوی زمستان می آید.
(( انگار دوباره دیوانه شدم! )) میان آسمان وزمین می گویم.
