|
داستان های مینیمال
|
"پل"(به پیونده روزانه" بهانه ۳ "وبلاگ مراجعه کنید)
...مي پرسم : "واقعا دوستم داريد؟"
سرش را پايين و بالا مي برد.
خنده روي لب هايم مي آيد؛ دست هايش را مي گيرم.
مي گويم :" بيايْد تا پل راه بريم"
سرش را پايين و بالا مي برد.
مي گويم :" دنياي كثيفيه ، نميذارن با هم زندگي كنيم"
سرش را پايين و بالا مي برد.
باد از پشت سرمان مي وزد ؛ برگ ها پرواز مي كنند.
مي گويم :" مي خوام برم ، دستم رو رها كنيد"
سرش را بالا و پايين مي برد.
مي پرسد :" مي خوايْد بريم اونجا؟"
سرم را پايين و بالا مي برم.
مي پرسد :" مي خوايْد تا آخر با هم باشيم؟"
سرم را پايين و بالا مي برم.
مي گويد :"خوب ، حالا با هم بپريم"
سرم را پايين و بالا مي برم.