تبليغاتX
کم کم هم زیاد است - سی و هفتمین بهانه: داستانی از خودم
داستان های مینیمال

"پل"(به پیونده روزانه" بهانه ۳ "وبلاگ مراجعه کنید)

...مي پرسم : "واقعا دوستم داريد؟"

سرش را پايين و بالا مي برد.

خنده روي لب هايم مي آيد؛ دست هايش را مي گيرم.

مي گويم :" بيايْد تا پل راه بريم"

سرش را پايين و بالا مي برد.

مي گويم :" دنياي كثيفيه ، نميذارن با هم زندگي كنيم"

سرش را پايين و بالا مي برد.

باد از پشت سرمان مي وزد ؛ برگ ها پرواز مي كنند.

مي گويم :" مي خوام برم ، دستم رو رها كنيد"

سرش را بالا و پايين مي برد.

مي پرسد :" مي خوايْد بريم اونجا؟"

سرم را پايين و بالا مي برم.

مي پرسد :" مي خوايْد تا آخر با هم باشيم؟"

سرم را پايين و بالا مي برم.

مي گويد :"خوب ، حالا با هم بپريم"

سرم را پايين و بالا مي برم.

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; |