|
داستان های مینیمال
|
طلاق
حرف هايش را كه گفت، نوشت : "انگار خدايي نيست"
نوشتم :"هست"
نقطه چيني با علامت تعجب برايم گذاشت.
نوشتم :"زندگيمان"
برايم آمد : "مهم است؟"
نوشتم : "آري"
آمد: "تمام شد."
نوشتم: " به همان خدايي كه مي گويي"
صورتك خنده را برايم فرستاد.
نوشتم : "دخترمان؟"
چند لحظه چيزي نيامد؛ تكرار كردم : "پس دخترمان."
آمد: "دادگاه"
نوشتم :" گناه دارد خدا قهرش مي آيد"
علامت تعجب برايم گذاشت.
نوشتم : "جان مريم"
آمد: نه ، نه.
نوشتم:" تمام ِتمام؟"
صورتك باي را فرستاد.
نوشتم :"به همين سادگي؟"
آمد :"خدا حافظ شما"
نوشتم :"يعني چه؟"
ديگر چيزي نيامد.