تبليغاتX
کم کم هم زیاد است - چهل وچهارمین بهانه:داستانی از خودم
داستان های مینیمال

                                         تقدیم به دوستان در بافت وانجمن کرمان

طلاق

 

حرف هايش را كه گفت، نوشت : "انگار خدايي نيست"

نوشتم :"هست"

نقطه چيني با علامت تعجب برايم گذاشت.

نوشتم :"زندگيمان"

برايم آمد : "مهم است؟"

نوشتم : "آري"

آمد: "تمام شد."

نوشتم: " به همان خدايي كه مي گويي"

صورتك خنده را برايم فرستاد.

نوشتم : "دخترمان؟"

چند لحظه چيزي نيامد؛ تكرار كردم : "پس دخترمان."

آمد: "دادگاه"

نوشتم :" گناه دارد خدا قهرش مي آيد"

علامت تعجب برايم گذاشت.

نوشتم : "جان مريم"

آمد: نه ، نه.

نوشتم:" تمام ِتمام؟"

صورتك باي را فرستاد.

نوشتم :"به همين سادگي؟"

آمد :"خدا حافظ شما"

نوشتم :"يعني چه؟"

ديگر چيزي نيامد.

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; |