تبليغاتX
کم کم هم زیاد است - پنجاه دومین بهانه: داستانی از خودمان
داستان های مینیمال
سياه ، سفيد

 

همديگر را كه ديدند ، هوا تاريك بود . درون كافي شاپ نشستند و به هم خيره شدند .                           دختر انگشترش را درون انگشت قلبيش كرد و لبخند زد : تمام ، بله است ؟

پسر مي خواست بگويد نه ولي نگفت . عكس دختر را روي ميز گذاشت و گفت: شما مثل عكستان نيستيد .

 

 

 

با تشکر از دوستان خوزستانیم که وبلاگم را.......

+ به امضاء  محمدی میثم; |